كتێبخانه ی كوردي ئه وين
بیرۆکەی هه زار قولی شێعر و هه لبه ستی کوردی  
Google

لەم بیرۆکەدا
لە تەواوی ئینتڕنت دا
كتێبخانه ی كوردی ئه وين
پێشوازی له ته ری مامۆ ستا یونسی له سه قز
ماڵاوایی كردن له پێنووسێكی كارامه كارێكی ئه سته مه. به ڵام بێژی بانه به م سه رده مه چه وته وه شۆڕه سوارێكی تر ڕاده ستی چه كی له بن نه هاتوو واته پێنووس بكاته وه. زۆر له ئاوز به ده ر نییه به ڵام بۆن و به رامه ی زریق و بریقی چینی وای كردوه ئه م ئیشه كه بوته پیشه ، پێشی نه كانه یش پێشێل كات و به ره و پاش هه نگاو بنێت و پێشكه وتن له به ر چاو روون نه بێت. هیوای ڕوونی دواڕۆژ و به رده وامی كاره كانی یونسی ده خوازم. ئه مڕۆیش خه ڵك سه لماندیان لایه نگری ڕۆڵه كانیانن و ئه مه گداری پێنووس. هه موو به په ڕۆشه وه له ئێواره یه كی ساردو سردا له گه روویی به ره و شاری سه قز له ته رمی ساردوه بووی مامۆستا پێشوازیان كرد تا بسلمێنن نامرن ئه وانه ی كه له دڵی میلله تا ئه ژیین.


 

زندگی نامه ابراهیم یونسی

" مادرم جیغ می کشد، مادر بزرگ دستپاچه است... بیست و هفت رمضان است. خاله رابعه هن و هن کنان رسیده است، ماتش برده است ... مادرم جیغ می زند – من بی تابم و در جا وول می خورم. بیست وهفت رمضان است، سال هزار و ... بقیه اش را نمی دانم ... آن ها هم نمی دانند. مادر بزرگ فقط می گوید بسیت وهفت رمضان – وهمیشه با تعجب – که با این حال چرا این همه نا اهل! بیست و هفت رمضان سال هزار و ... روز تولد من است..."

" ملا حسن پس از تلاوت سوره مبارکه چندین بار در گوشم اذان خواند: الله اکبر، الله اکبر. اشهد ان لا اله الا الله ... و بعد در حالی که سرش را به گوشم نزدیک کرده بود چندین بار توی گوش راستم گفت: "ابراهیم، ابراهیم خان ... " و بعد آروغ زد، همین عمل را با گوش چپم تکرار کرد، سپس همچنان که مرا به مادربزرگ باز پس می داد گفت "خوب اینم از ابراهیم خان ... خداوند عاقبت به خیرش کند."

اکنون تقریباً 85 سال از آن زمان گذشته و دیگر آن کودک نیست تا با قلم شیوایش قصه نبودنش را بنویسد. "زمستان بی بهار" دکتر ابراهیم یونسی بی بهار پایان یافت و در 19 بهمن 1390 در شهر تهران دیده از جهان فرو بست. او که سال ها در شهرها و کشورهای مختلف و دور از دیار خود زیسته بود، طبق وصیت خود به سرزمین مادریش برگردانده شد تا نه در "گورستان غریبان" بلکه در آرامگاه "سلیمان بگ بانه" در میان دوستان و خویشانش بیارامد. وی در میان کسانی به خاک سپرده شد که با آن ها چه در دنیای واقعی و چه در رمان هایش، زندگی کرده و خوبی و بدی هایشان را لمس کرده بود. "ابراهیم یونسی" در میان رمان هایش آرمید.

صبح روز جمعه 21 بهمن پیکر ایشان در میان خیل عظیم مردم شهرستان بانه و شهرهای دیگر از جمله تهران، مهاباد، سقز و ... به خاک سپرده شد.

ابراهيم يونسي در سال 1305 در بانه به دنيا آمد. ابراهيم يونسي از خانواده خود چنين مي گويد: " دو ساله بودم كه مادرم را از دست دادم. مادر بزرگ ،بزرگم كرد.با پدر بزرگ.اين زوج مردمي بسيار قانع و زحمتكش بودند و البته مستمند.پدر بزرگ در هر حرفه اي مجرب بود از درودگري ،فعلگي ،خياطي .... مردي بود در عين حال بسيار شوخ و زنده دل و مجلس آرا. مادر دختر رعيت بود و پدر خان زاده-از خوانين محلي- سليمان خان ،نوه يونس خان ،حاكم بانه.خانه اش -خانه پدر- بسيار آشفته بودپنج خواهر داشت و سه زن بابا ،سه برادر ،يك بردادر زاده و كلي نوكر ... هر يك براي خود حكومتي بود و هر يك براي خود تصوري از خود و خانواده بزرگش داشت .خانواده پدرم همه پشت رو اطلسي بودند بجز من و دو تا از عموهايم -ما يك رو اطلس و يك رو كرباس بوديم. من در پانزده سالگي جز به تصادف به خانه پدرم نرفته بودم و هر بار كه رفتم تحقير شدم- مادربزرگم نمي گذاشت بروم

ابراهيم يونسي درسال 1317 «دبستان دولتي پهلوي بانه» را به پايان برد و تصديق كلاس ششم ابتدايي را گرفت. "بانه مدرسة متوسطه نداشت, بنابراين پدرم مرا به سقز فرستاد. شهر سقز شصت كيلومتري با بانه فاصله دارد. "وي سيكل اول (سه سال اول) دبيرستان را در سقز خواند. در سال 1320 سيكل اول متوسطه را به پايان رسانيد."سال 1320 سالي بود كه طي آن كشور از سوي قواي متفقين اشغال شد. با اشغال كشور, منطقه آشفته و عشايري شد. ديگر مدرسه‌اي نبود و من تا سال 1322 بيكار بودم. در اين سال, ارتش طي بخشنامه‌اي از خانواده‌هاي عشايري دعوت كرد كه چنانچه فرزند يا فرزندان واجد شرايطي دارند, آنها را به مدارس نظام (دبيرستان نظام و دانشكدة افسري) بفرستند. من واجد شرايط بودم.

نوجوان هفده‌ساله وقتي از بانه‌ي كردستان در سال 1322 به دبيرستان نظام در تهران آمد، هنوز نمي‌دانست كه روزي هدفش مي‌شود معرفي مردم و فرهنگش: «صحبت كه مي‌شد، چه معلم، چه شاگرد فكر مي‌كردند اگر شب را پيش كُرد جماعت سر كني، سرت را مي‌برند و فردا زنده نيستي!... اختلاف مذهب هم بود و طرفين به هم «بد» معرفي شده بودند. وقتي كسي منتقل مي‌شد به كردستان، عزا مي‌گرفت و تلاش مي‌كرد تا با پارتي‌بازي و رشوه‌اي آن‌جا نيايد. اما بعد كه مي‌آمدند، مي‌ديدند غير از اين است كه شنيده‌اند و بايد چيزي مي‌دادي تا بروند!»

او در سال 1328 ازدواج كرد كه ثمره آن سه دختر و يك پسر بود

ابراهيم يونسي از اعضاي گروهي بود كه در سال 1333 بعد از دولت دكتر مصدق به عنوان افسر نظامي دستگير و پس از كش و قوس‌هاي فراوان، هشت سال از عمرش را در زندان رژيم پهلوي سپري كرد. از گروه هم‌رديف‌هايش، سرهنگ مبشري و سرهنگ سيامك اعدام شدند، اما او كه در خدمت سربازي يك پايش معلول ‌شده بود، با تخفيف، به حبس ابد محكوم و پس از هشت سال با يك درجه تخفيف آزاد شد. ايشان از آن دوران چنين مي گويد: "در سال 1329 در اثر سانحه‌اي در حين خدمت پاي چپم را از دست دادم. براي معالجه به تهران آمدم و در بيمارستان شمارة يك ارتش (بيمارستان يوسف‌آباد) بستري شدم. پس از چندي به ادارة ذخاير ارتش منتقل شدم. تا سال 1333 در ذخاير ارتش بودم. در اين سال بود كه پس از كودتاي 28 مرداد 1333 سازمان نظامي وابسته به حزب تودة ايران كشف شد و عدة زيادي از افسران بازداشت شدند. من هم جزو بازداشت‌شدگان بودم. بنابراين ما را به سرعت در گروه‌هاي دوازده‌نفري به «دادگاه‌هاي فوق‌العادة نظامي» سپردند. من جزء گروه دوم, در بيست‌ودوم مهر 1333 محاكمه شدم. در دادگاه بدوي به اتفاق آرا هر دوازده‌نفر محكوم به اعدام شديم. پيش از ما گروه اول همه محكوم به اعدام شده بودند. در آخرين لحظات ـ هنگام اجراي حكم ـ به من ابلاغ شد كه به علت نقص عضو خدمتي از يك درجه تخفيف (يا عفو ملوكانه) برخوردار شده‌ام"

پس از يك سال انفرادي در زندان قصر شايد بختياري اوست كه همبندي هايش همه تحصيل كرده هستند وقتي اتاق‌ها بازتر مي‌شود، در گپ‌وگفت‌هاي زندان بحث به تعريف داستان و رمان كشيده مي‌شود. با اروپا و شوروي نامه‌نگاري مي‌كند كه اگر اطلاعاتي درباره‌ي داستان‌نويسي هست، برايش بفرستند. به حساب مدرسه‌ي بين‌المللي «تحصيل از طريق مكاتبه» در انگلستان پول واريز مي‌كند، برايش كتاب مي‌فرستند و او پيگير مي‌خواند و تمرين‌ها را انجام مي‌دهد. «هنر داستان‌نويسي» در زندان نوشته مي‌شود. اين كتاب را مي‌خواند و دامنه‌ي مطالعه را بسط مي‌دهد. بعد از تنظيم مطالب، آن‌ها را به سياوش كسرايي كه به ملاقاتش مي‌آمده، مي‌سپارد و او هم به ناشري براي چاپ .

در همان ايامي كه در زندان به سر مي‌برد، از "سياوش كسرايي" كه برادرش جزو زنداني‌شده‌ها بود و او مرتب به ملاقاتش مي‌رفت، درباره ترجمه «آرزو‌هاي بزرگ» چارلز ديكنز مي‌پرسد و او به يونسي پيشنهاد مي‌كند كه جا دارد اين اثر را ترجمه كند؛ پس ترجمه مي‌كند و كتاب، زير نظر "سيروس پرهام" منتشر و در سال 1336 در دانشگاه تهران برنده جايزه مي‌شود.

بعد از زندان، سه سال بي‌كار مي‌ماند تا با محمد قاضي در كامپ‌ساكس(شركت دانماركي كه راه آهن ايران را ساخت) همكار مي‌شود. قاضي هم‌ولايتي او بوده و از سال‌هاي دبيرستان نظام آشنايش. يونسي با قاضي كه ليسانسيه‌ي حقوق و كارمند بازنشسته‌ي دارايي بود، يك سالي در اين شركت دانماركي همكار مي‌شود و پنج ـ شش سالي هر شب با او در رفت‌وآمد است، هر دو با خانواده‌هاي‌شان در منزل يا در كافه و رستوراني ابراهيم سپس در مركز آمار استخدام شد او پس از چندين سال تحمل سختي با واسطه دوستش دكتر روح الله عباسي در مدرسه عالي اقتصاد ثبت نام كرد و از همان مدرسه ليسانس اقتصاد در يافت كرد و دكتراي همين رشته را در سال1356از دانشگاه سوربن فرانسه دريافت كرد

در میانه دهه پنجاه از جمله کسانی بود که کمیته دفاع از حقوق بشر را در ایران بنا گذاشت. در سالهای پس از انقلاب توسط دولت مهندس بازرگان به عنوان نخستین استاندار کردستان برگزیده شد.

یونسی ازجمله کردهایی بود که به کار فرهنگی در میان کردها ایمان داشت، وقتی که می‎توانست برای ترجمه آثار ادبی صرف شود، به پای ترجمه کتابهای زیادی در زمینه مسائل مختلف کردها گذاشته که نشان از حساسیت‎هایش دارد. در طول زندگی برای احقاق حقوق کردهای ایران کوشیده است. او همچنین زمانی تقاضای تاسیس «نهضت ملی کرد» به وزارت ارشاد داد که ظاهرا به نتیجه‎ای نرسید.

در اوایل نهمین دهه زندگی خود نیز همچنان به ترجمه ادامه ‎داد تا اینکه سرانجام در ۸۴سالگی قلم را بر زمین گذاشت و اعلام بازنشستگی کرد. رُمان «اگر بیل استریت زبان داشت» نوشته جیمز بالدوین، «شکفتن در باغ» به قلم خودش و همچنین گزارش های دوران خبرنگاری تروتسکی در بالکان از جمله واپسین کارهای او در حوره ترجمه و داستان‎نویسی‎ست. خاطرات خود نوشت او نیز با عنوان‌ «زمستان بی‌بهار» چاپ شده است.

از آن جایی که اینجا ایران است و نبودن اسطوره ها، بیش از بودنشان ما را تحت تاثیر قرار می دهد، استقبال نسبتاً مناسبی از ایشان شد و 100 شاخه گل زرد و قرمز به نشانه بیش از 100 اثر برجسته ایشان و به نماد "گولی زه رد و سوری سلیمان بگ بانه" – که دیگر اثری از آن ها باقی نمانده - بر مزار ایشان گذاشته شد. به رسم همیشگی در این گونه مواقع، قول هایی مبنی بر ساختن پیکر ایشان و نام گذاری مکانی به اسم "دکتر ابراهیم یونسی" از سوی مسئولان داده شد، تا احتمالاً چند روز دیگر به فراموشی سپرده شود.

مجلس ترحیم برای آقایان در مسجد توحید و برای خانم ها در منزل یکی از اقوام برگزار شد. این روزها بزرگان و قدیمی های شهر نه به خاطر ترجمه ها و رمان هایش بلکه به خاطر رسومی که دکتر بارها و بارها در کتاب هایش به آن اشاره داشته است دسته دسته به "سه ر خوشی " او رفته اند تا مرهمی باشند بر داغ خانواده او، به ویژه "رزا خانم" که اگر چه از اين ديار نبود اما کسی نیست که او را نشناسد و با او همدردی نکند و داستان هایی نداند از رنج ها و دردها و فداکاری هایش.

آری ابراهیم یونسی رفت اما یادمان باشد که حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که آثار او را بخوانیم او برای ما نوشته برای ملت خود رنج کشید ترجمه کرد ونسل جوان امروز باید از آثار او بهره ببرد و بخواند پس بخوانیم

منبع:   بولبولی شه‌یدایی کاتی به‌هار


زندگینامه استاد گرانقدر ابراهیم یونسی به طور مختصر

قلم سر در گریبان است.

استاد یونسی

در کتابخانه ی کوچک خود ترجمه هایش را ورق زدم.

از این دریای بی پایان . چند کتابی در لابلای کتابهایم خود نمایی کردند. جاناتان رندل ورسوایی ،کینان و کوچیرا به پاس تلاش و بزرگواریش اشاره ای کردند.

درگذشت استاد دیار قلم وعرصه ی ترجمه بر دوستاران کتاب تسلیت باد.

در نهایت دوستداری و تلاش بی چون وچرا این گفته حقیقت دارد بزرگواری چون ایشان ،همچون قاضی وترجمه هایش در دیار زبان کردی غریب هستند غریب.اما درحوزه كتابهاي تخصصي و بسيار مهم درباره كرد و كردستان باید گغت که اين كتابها كه بالغ بر ده مجلد می باشند از متون درجه اول كردشناسي در جهان هستند. این آثار گرانسنگ منجر به شناسايي عميق و دقيق و جامعي نسبت به تاريخ پر فراز و نشيب كردها شد . اين آگاهي ها را مديون قلم او هستیم .

زندگی

وی نخستین استاندار کردستان ایران، پس از انقلاب ۵۷ و در دولت مهدی بازرگان بود. ابراهیم یونسی (زاده شهر بانه) که از افسران بازمانده شبکه نظامی حزب توده ایران در سالهای پیش از کودتای ۲۸ مرداد است و پس از کودتا نیز سالها در زندان کودتا ماند، پس از کودتا محکوم به اعدام شده بود و تنها بدلیل آنکه یک پای خود را در ارتش از دست داده بود یک درجه تخفیف گرفت و به حبس ابد محکوم شد. وی ۸۰ کتاب از زبان انگلیسی و یک کتاب از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه کرده‌است.

ابراهیم یونسی از سال ۱۳۸۸، به بیماری آلزایمر مبتلا شد. او در این خصوص می‌گوید:

من پولی برای درمان بیماری خود در خارج از کشور ندارم. من فقط یک حقوق کارمندی می‌گیرم.

نوشته‌ها

  1. هنر داستان نویسی - (۱۳۴۱)
  2. دلداده‌ها
  3. رویا به رویا
  4. مادرم دوبار گریست - (رمان)
  5. کج‌کلاه و کولی - (رمان)
  6. گورستان غریبان - (رمان) (۱۳۵۸)
  7. زمستان بی‌بهار
  8. شکفتن باغ - (رمان)
  9. دادا شیرین - (رمان)
  10. اندوه شب بی پایان
  11. دعا برای آرمن
  12. خوش آمدی - (رمان)

ترجمه‌ها

  1. آرزوهای بزرگ - چارلز دیکنز (۱۳۳۶)
  2. ادبیات آفریقا
  3. تاریخ ادبیات یونان - رز هربرت جنینگز
  4. تکیه‌گاه - درایز تودور
  5. قیام شیخ سعید پیران - اولسن رابرت
  6. کردها و کردستان - درک کینان
  7. تاریخ معاصر کرد
  8. جنبش ملی کرد - کریس کوچرا کرد شناس فرانسوی
  9. هنر نمایشنامه نویسی
  10. طوفان - ویلیام شکسپیر
  11. جنبه‌های رمان
  12. اگر بیل استریت زبان داشت
  13. کردها ترکها عربها - سیسل جی ادموندز
  14. یک جفت چشم آبی - توماس هاردی
  15. به دور از مردم شوریده - تامس هاردی
  16. جود گمنام - تامس هاردی
  17. موسیقی و سکوت - رز تره مین
  18. بازگشت بومی - تامس هاردی
  19. گشتی در کردستان ترکیه - شرین لیزر
  20. مردی که خورشید را در دست داشت - جک ریموند جونز
  21. مسله کرد و روابط ایران و ترکیه - السن رابرت
  22. با این رسوایی چه بخشایشی - رندل جاناتان
  23. علامتچی - چارلز دیکنز
  24. داستان دو شهر - چارلز دیکنز
  25. چارلز دیکنز - هاردی باربارا
  26. دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده - فئودور میخایلویچ داستایفسکی
  27. کردها - مصطفی نازدار
  28. اسپارتاکوس - فاست هوارد
  29. جامعه‌شناسی مردم کرد (آغا، شیخ و دولت) - مارتین وان براینِسِن
  30. جنبش ملی کرد - کریس کوچرا
  31. زندگانی و عقاید آقای تریسترام شندی - استرن لارنس
  32. دست تکیده - تامس هاردی
  33. تاریخ اجتماعی هنر - هاوز آرنولد
  34. سیری در ادبیات غرب - پریستلی، جان بوینتن
  35. تاریخ ادبیات روسیه - میرسکی سی دی
  36. میراث شوم - گیسینگ جورج
  37. لینمارا، عشق و آرزو - گاسکین کاترین
  38. زن شیشه‌ای
  39. آشیان عقاب - هون کنستانس
  40. تامس هاردی - لویس سی دی

سه ر چاوه:هێمۆ

 

بۆ دوکتور ئیبراهیم یونسی

باسی ئیبراهیمه‌ ئیمرۆ پرسه‌یه‌ کۆچه‌ خه‌مه‌

چاوی ئاربابا خه‌مین و خاکی کوردان ماته‌مه‌

ئه‌و غه‌ریبه‌ی دوور وڵاته‌ ته‌رمی پاکی دا به‌ خۆڵ

با که‌لی خان جوان ببینێ،گشت سڵێمان به‌گ ته‌مه‌

وه‌عدی هاتی هاته‌وه‌ بۆ جێ سه‌ری خه‌ونی ژیان

نێوی به‌رزی هه‌ر ده‌مێنێ و به‌رهه‌می ئه‌و خاده‌مه‌

هاته‌وه‌ دوکتور به‌ خاکێ  رۆژێ هه‌ستابوله‌ وێ

دژ به‌ شه‌و وێستا له‌ ژینا ئه‌و سه‌قا خانه‌و شه‌مه‌

جوان کتێبی بو به‌ ئاغاو شێخ و ده‌وڵه‌ت بێ گومان

بۆیه‌فارسیش بانگی هه‌ڵ دا پیاوی وه‌ک دوکتور که‌مه‌

مانگی زستانه‌وله‌ رێبه‌ندانه‌ کۆچ و یادی ئه‌و

وایه‌ زانست ئاوی روونه‌و هه‌ستی نووسه‌ر وه‌ک چه‌مه‌

کۆری پرسه‌ پیی وتم زانست له‌ سه‌روه‌ت چاتره‌

شێعری ئاکام بانگه‌ وازه‌،وایه‌ زانین مه‌رهه‌مه‌

سه ر چاوه:بێ تاقه‌تتم

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 2:23 ] [ ئه وین ]

بە ناوی ڕووخێنەری کۆشکی زۆرداران

کە دەستی ڕۆژگار جەرگی هەژاندی
لەناو بەندی قەفەس دا دایتەپاندی

لە یادت بێ دڵم تۆ دۆستی بەندی
لەناو بەندا دەبی فێر سەربڵەندی

هەتا زامت نەچێشتو بێ تۆ خاوی
کە زامت چێشت ئەدی ئەم جارە پیاوی

گەلێ بێ زام بمێنێ حاڵی زارە
گه‌لێ زامی هه‌بێ هه‌ر پایه‌داره‌

-----------------------------------------------
اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم
که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

گەورەکانی کورد-مشاهیر کرد
کاروانی شەهیدان
گەورەکانی ڕێی خەبات
شاعیران
نووسه‌ران
هونه‌رمه‌ندان
گەورەکانی کورد-مشاهیر کرد
بەشەکانی تر
خۆشه‌ویسته‌کانمان

كتێبخانه ی كوردي ئه وين

نشریه غرب

اخبار كردستانات

وبلاگ پالنگان،پالنان

قرآن كُردي

هه ورامان هانه به رچه م

كتاب خانه هورامان

هه نبانه بورینه

مشاهیر كرد

ئه کره م حه‌سن زاده(سه‌ریاس)

امکانات وب
evinebook آمارگیر وبلاگ --------------------------------- aveenebook آمارگیر وبلاگ